حكيم ابوالقاسم فردوسى
431
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بود . چون سپيده از پشت كوهساران دميد و فروغ ستاره ناپديد شد ، جاماسپ را - كه دستور كارآزمودهء گشتاسپشاه - بود ، به نزد خود فراخواند و به دو گفت : به پيش اسفنديار برو و او را بخوان و زود به نزد من بيآور . به او بگوى كه : برخيز و به نزد من بيا و چون اين نامه را بخوانى ، ديگر درنگ مكن زيرا كارى بزرگ در پيش است كه تنها تو - اى بزرگ كشور - توان پايدارى در برابر آن را دارى . پس تو بايد در اينجا باشى زيرا بىتو كار من برنيايد . آنگاه گشتاسپشاه ، نامهاى استوار به او نوشت كه : اى اسفنديار فرّخ نامور ، اين جاماسپ پير را به پيش تو فرستادم . پس چون او را ببينى ، ميان را ببند و بر اسپى تيزتگ ، به همراه او بيا . اگر خفتهاى ، زود برپاى خيز . و اگر برپا ايستادهاى ، هيچ درنگ مكن . و بدين سان جاماسپ خردمند برفت و نامهء شاه را ببرد و بتاخت و كوه و بيابان را به زير پا نهاد . آمدن جاماسپ نزد اسفنديار در آن روزگار ، اسفنديار در دشت سرگرم شكار بود . ناگهان كسى از آن دشت به آوازى بلند گفت كه : شاه ، جاماسپ را به سوى تو روان كرده است . چون اسفنديار آن بانگ را بشنيد ، شگفتزده گشت و بخنديد . اسفنديار را چهار پسر برگزيده نيزهدار و رزمجوى به نامهاى بهمن و مهرنوش و آذر افروز - پهلوان هوشيار - بود . و چهارم نيز نوشآذر بود كه آتشكدهاى گنبدين نهاد . از ميان ايشان ، بهمن به اسفنديار شاه گفت : جاودانه سرت سبز بادا . ليك اسفنديار شاه با درد بخنديد و به دو گفت : اى پسر ، بدان كه كسى از سوى شهريار ايران به پيش من آمده است و دانستهام كه شاه از من آزرده گشته و دلش از من رميده شده است . بهمن - آن فرزند گرانمايه - گفت : چرا چنين است ؟ آيا تو با شاه كشور چه كردهاى ؟ اسفنديار شاه گفت : اى پسر ، من گناهى براى خود نمىشناسم ، مگر اين كه از آن هنگام كه كيش را بيآموختم ، پيوسته در گيتى آتش افروختهام و گيتى را با تيغ برّندهء خود پاك ساختم .